درباره نویسنده
فاطمه
من! مثقال هم نیستم!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • یه قبیله بی کسی
  • نتونستی بگریونی
  • تعصب
  • متفاوت بودن!
  • ازدواج سامان
  • چه ساختنهایی که مرا سوخت و چه سوختنهایی که مرا ساخت!
  • نامه سرگشاده(2)
  • کیمیای سیب
  • هنوز مومنم
  • تعطیله
  • کادو تولد ان سالها
  • شصت و ششمین روز زمستان
  • سودا
  • نامه سرگشاده (1)
  • نیاز و عشق
  • حلالم کن
  • محمد محراب
  • سلطنت یا بردگی،عشق یا سیاست
  • هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
  • سوغات کربلا
  • این هفته...
  • وسوسه رفتن زیر بارون
  • ماه من
  • عشق کلاغی
  • مرضیه
  • سی سالگی شوهرم!
  • دوسان واقعی
  • فال شب یلدا
  • باران
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطره+پیاز داغ (٤٤)
  • تولد (۱۱)
  • تورا رها نمیکنم (۱۱)
  • نیمه شب های حیاط (۱٠)
  • از اون لحاظ (٦)
  • سوال از ما پاسخ از شما (۳)
  • خاطره (۱)
  • خ (۱)
  • مشاعره (۱)
  • پروازی به درون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • گلهای زیبای زندگی ما
  • دختر بابایی
  • مشهدی بلاگ
  • مینویسم تا گریه نکنیم
  • حرفهایی از جنس خودم(مرضیه جون)
  • صدای سکوت
  • خانه دل
  • جمله ها وشعر های عاشقانه
  • درد دلی که به هیچکی نمیشه گفت به جز تو
  • عشق دو طرفه
  • باران عشق
  • بهار من
  • سید مهدی
  • دن کیشوت
  • دن کیشوت
  • تنهای تنها
  • اس ام اس
  • حرفهای خودمانی
  • کلبه باران
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



*** لحظه ها رو با تو بودن!در نگاه تو شکفتن !حس عشقو در تو دیدن!مثل رویای تو خوابه!با تو رفتن !با تو موندن!مثل قصه تورو خوندن!تا همیشه تو رو خواستن!مثل تشنگیه آبه!اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم !اگه دستات مال من بود جون به دستات مسپردم!اگه اسمم رو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم!اگه با من تو میموندی !همه دنیا رو میبردم!بی تو اما سرسبردن!بی تو وعشق تو بودن!تو غبار جاده موندن!بی تو خوب من محاله!بی تو حتی زنده بودن!بی هدف نفس کشیدن!تا ابد تورو ندیدن!واسه من رنج و عذابه...!توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست!روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست!توی قلب من نه عزیزم هیچکسی جایی نداره!دل عاشقم به جز تو هیچکس رو دوس نداره!****

سالهای بی کسی
یه قبیله بی کسی
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/٢/٢۳

من زنم همزاد بارون

هم نژاد کوه و تیشه

طعم شیرین یه آغوش

معنی درخت و ریشه

عطر من اگه بپیچه

ذهن شعرام تازه میشه

اگه دستامو بکارن

سبز میشم تا همیشه

من زنم که روح عشقو

میسپاره به سینه من

من زنم مرهم درد

دل عاشقای شبگرد

تنم از جنس بهاره

تو شبای کهنه و سرد

تک درخت ایستاده

تو هجوم وحشی درد

اما تو عمق نگاهم

یه قبیله بی کسی هست

روی هر گوشه قلبم

زخم بی همنفسی هست

من زنم زن زمستون

زن شعرای پریشون

رو تنم زخم یه غربت

تو چشام هوای بارون...

اونقد این چند روزه پیامک تبریک روز زن داشتم که خدا میدونه!اما دروغ چرا هیچکدوم به دلم ننشسته!

صبح بین خواب و بیدار بودم!فقط صدای ویبره پیامک که میومد چشامو باز میکرد و به زحمت پاسخ میدادم!دوباره چشامو می بستم!دیدم گوشی داره زنگ میخوره از هراس اینکه صداش محرابو بیدار نکنه به سرعت پاسخ دادم!

مسعود بود!

مسعود:خوابیدی؟

من:نه تو کما هستم!

مسعود:واسه چی کما؟

من:خیلی خسته ام!دیشب تموم آشپزخونه رو شستم!یکم هم کم حوابیدم!

مسعود:شب عید همه میرن بیرون تو آشپزخونه میشستی؟

من:حتی تبریک نگفته!شام بیرون طلبم!

مسعود:الان زنگ میزنم بهش!

من:نه!غرورم چی میشه؟ادای داداشای بزن بهادر رو در نیار!برام مهم نیست نه رفتارهاش نه حتی تبریکش!

مسعود:روزت مبارک!

من:وای میسی...

مسعود:تو گردن من حق مادری داری!خیلی برام زحمت کشیدی!

من:ووووی آره؟

مسعود:یادته مجبورم میکردی که کفشات واکس بزنم که تو برام انشا بنویسی؟

من:آره!دسپختت هم خوب شده بود!یادته میگفتم برو سیب زمینی سرخ کرده درست کن تا توی ریاضیاتت کمکت کنم؟

مسعود:خیلی نامرد بودی!

من:آره راست میگی!!

مسعود:یادته منو روی پات میذاشتی و میخوابوندی؟چقدر دلم اون آرامش رو میخواد!

من:برو رد کارت مرتیکه لندهور!اونموقع روی پاهام جا میشدی!الان که قد یه نردوونی!از ریش و سیبیلت خجالت بکش!

مسعود:چیزی کم و کسر نداری؟

من:بجز کارت شارژ منظورته؟

مسعود:تو خوره کارت شارژ داری ها!باید ببرمت یه باز پروری!

من:عزیزم!آخه عاشقای من زیادن!

مسعود:من اما هیچ خواستگاری ندارم!

من:اه ،دوباره شروع کردی؟بخدا بگی زن میخوام دیگه باهات حرف نمیزنم!بچه درست رو بخون!سربازی تو راهه!نه درآمد ثابتی داری نه قیافه درستی!اخه کی زن تو میشه؟

مسعود:چرا عصبانی میشی؟کی میای مشهد؟

من:دوسه روز دیگه!آخه هنوز واسه دامادی محسن هیچی کادو نگرفتم تو هم بخوای داماد بشی....

یکم دست نگه دار دستم تنگه!

مسعود:تو برام زن بگیر من کادو که نمیخوام هیچ! هزینه کادوی محسنو هم تامین میکنم!

من:باز گفتی؟عیبه!

مسعود!اوه اوه دیرم شد!روزت مبارک.... خداحافظ ترمیناتورت کجاست

من:رفته مهد!آروم شده بچه ام!حالا اومدم مشهد دوبار که ببریش پارک باور میکنی!

مسعود:خیلی لوسه!ببوسشون خداحافظ

من:خداحافظ

چه حس خوبی داشتم!دوباره خوابیدم!پیامک اومد!دوباره موبایل زنگ خورد....

چه روز خوبیه امروز...

 

 

 

 

نظرات ()



نتونستی بگریونی
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/٢/۱٦

 

 

نوشتم از تو دلگیرم!

             نوشتم بی تو میمیرم!

                         تو اما باورت کم بود

                                         نوشتی گیر تدبیرم!!

نوشتم سقف عشق ما، چه خوبه سادگی باشه

تو گفتی سادگی خوبه ،ولی هر ساده میپاشه

نوشتم از تو ویرونم یه ویرونی که آباده

تو گفتی سهم تو از من ،یه عشق رفته بر باده!

نوشتم از تو ویرونم یه ویرونی که آباده

تو گفتی سهم تو از من، یه عشق رفته بر باده!

سوالی از تو پرسیدم...

جواب از پیش معلوم بود...

بهم گفتی به گوش من

توی چشمات توهم بود

سوال من نفس میشی

برات این جمله مبهم بود

 

 

نتونستی بگریونی

ولی لبخند من کم بود

 

 

یکی دستاتو میگیره تورو از شاخه میچینه

                                       آ خه بیرون از این غوغا

                                                                       خداست!

                                                                                     اشکامو میبینه...

 

 

نظرات ()



تعصب
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/٢/۱۳

 

من:علی چهارشنبه هفته پیش ساعت نه و نیم اومدم خونه واسه چی ازم نپرسیدی کجا بودی؟

علی:خوب تو اینقد پر حرفی که من هم ازت نپرسم حتما خودت میگی!

من:عوضی!این یعنی که منو دوس نداری و برات مهم نیست که چیکار میکنم؟

علی:کدوم چهارشنبه رو میگی یادم نمیاد!

من:روز وفات حضرت زهرا که مسابقه داشتی!شب محراب خونه مامانت خوابید!

علی:آها اون چهارشنبه!که رفته بودی بودی زیر بارون قدم زده بودی و تا خونه پیاده اومده بودی!!کی گفته واسم مهم نیس که تو چی کار میکنی؟بعد مسابقه زنگ زدم ببینم مامانم غذا چی داره برم خونش!دیدم صدای محراب میاد!فکر کردم اونجایی!مامانم گفت که نه، توی خیابون تورو دیده و بهش گفتی که کار داری و نمیای اونم محراب رو آورده که به کارهات برسی!با خودم گفتم من همیشه وقتی دارم که بخوام تنها باشم اما با وجود بچه ها تو هیچ وقت نمیتونی تنها باشی!حالا که محراب نیس بزارم آرامش داشته باشی!همه دوس دارند یه موقع های تنها باشن! برای این بهت زنگ نزدم که ببینم کجایی و چیکار میکنی!

من:چرا اینقدر شکمویی تو؟هرشب باید زنگ بزنی ببینی مامانت شام چی داره؟

علی:آخه تو که شام نمیدی !با سبزیجات هم که آدم سیر نمیشه!مجبورم برم اونجا یه ته بندی بکنم بعد بیام خونه علف به شکممون ببندی!

من:به درک !اینقدر بخور که بترکی!

علی:مگه چقدر میخوام زندگی کنم؟بزار خوش باشیم!

من:فکر نکن که میافتی میمیری!نه عزیزم!درد و مرض همه تنت رو میگیره و خونه نشین میشی!نه میمیری که راحت بشی نه میتونی که لذت ببری!

علی:چرا پرسیدی؟

من:نظرت راجع به مردای تعصبی چیه؟

علی:تعصبی یعنی چی؟یه مثلا بگو!

من:فیلم سعادت آباد رو یادته اون هفته دیدیم؟لیلا حاتمی بازی کرده بود؟

علی:آره،لیلا حاتمی همه فیلماش هنریه!میدونی تو شبیه اونی؟

من:نه!من چشام خیلی درشت تره!

علی:قیافتو که نمیگم!رفتارهات!متانت و تو داریت!به فکر بودنت!لیلا توی تمام فیلماش نقش از خود گذشته رو بازی میکنه!

من:از اون لحاظ!اون دکتره!شوهر مهناز افشاز!مثلا مثل اون!کجا رفتی کی رفتی با کی رفتی کی اومدی چرا اومدی با پسرا نخند با دختر راه نرو!

علی:اها!آدمای مشگل دار اینطوریند و همه اطرافیانوشونو هم آزار میدند مثل همون فیلمه!

من:چطوری درست میشن؟

علی:درست بشو نیست!نه با زمان نه با حرف و نه حتی اگه ترتیبشونو بدی!

من:چطوری میشه کنترلش کرد،یا یکم متعادلش کرد که آزاردهنده نباشه!

علی:عید یادته رفتیم مشهد؟توی اون خونه تنها نامحرم به فیروزه من بودم!فیروزه با یه بلوز دامن و یه روسری خیلی خانوم و باوقار میومد و میرفت!چند بار برام میوه آورد چایی آورد!اما همین که صدای ماشین علی اومد رفت و چادر سرش کرد!نه برای رو گرفتن از من!برای اینکه شوهرش بد دله!تعصبیه!توی خانومی و نجابت فیروزه هیچکسی شک نداره!متانت و حیایی داره که هیچ زنی نداره!اما علی همیشه بگیر وببندش میکنه!فکر میکنی علی از دوس داشتن اینجوری میکنه؟

من:آخه علی میگه فیروزه خیلی خوشگله واسه همین باید مراقب بود چون جامعه خرابه!

علی:اینا همش کس و شعره!مگه اون زنش رو نمیشناسه!اونم بعد 15 سال زندگی مشترک؟یه زن اگه خودش نخواد توی هزارتا مرد هم بره پاک بیرون میاد!همین خود تو!من مطمئن هستم اگه بفرستم توی یه لشگر سرباز تا به تک تکشون یه حال اساسی ندی از اونجا بیرون نمیای!

من:علی خیلی بیشعوری!!منظورت چیه؟

علی:بخاطر اینکه من تورو میشناسم!من میدونم تو با محبتی!و حتی برای غریبه ها هم دلسوزی میکنی!وقتی این دلسوزی تورو برای غریبه میبینم مطمئن میشم که برای من که اینقدر برات سگدو میزنم و هروز کلای صدنفرو برمیدارم وبا صدتا قاچاقچی و دزد رفاقت میکنم که دوزار بیشتر گیرم بیاد،بیشتر از هرکسی دلسوزی میکنی و نمیزاری که آبروم بره و دوس و رفیق برام هو بکشند!

یکی مثل فیروزه حیاش زیاده!یکی هم بازدارنده دیگه ای داره که اعتماد آدمو جلب کنه!

من:یعنی میگی اگه شناخت حاصل بشه این حساسیت ها فروکش میکنه؟

علی:حساسیت!یه آمپول حساسیت زده بودی اون روز جاش خیلی درد میکرد!خوب شد؟

من:دارم جدی حرف میزنم!

علی:من اهل حرف نیستم!عملی میخوای در خدمتیم!

من:پس از دوس داشتن نیست که آدم فرت و فرت گیر بده آره؟

علی:یه موقع هایی طرف خودش آدم کثیفیه زیر و بالای زن مردم رو نگاه میکنه بعد فکر میکنه که همه مثل خودش هستند!

من:ولی شوهرخواهرم که چشم پاکه!با این وجود فیروزه همیشه توی زندونه!

علی:حالا برای کی اطلاعات جمع میکنی؟بده اون گوشی موبایلتو ببینم !چند روز اخبار خاله زنکی نخوندم!

من:چرا اینقدر فضولی تو؟چیکارداری که دوستای من چی برام مینویسند؟

علی:آخه جالبه!آمار حموم رفتن و نرفتنتون رو بهم میدین!تمام رازهاتون اینه که مادر شوهر کی چیکار کرده و خواهرشوهر کی کجا رفته!واقعا این همه مسائل هست واسه گفتگو، شما بجز فامیل شوهر هیچ حرفی برا هم ندارین؟

من:این چیزیه که ما زنها میخواهیم شما مردها تصور کنین!و الا تمام چرخ دنیا زیر پای ما زنهاست!ما دنیا رو میگردونیم!

علی:نخیر عزیزم!اونی که زیر شماست چرخ دنیا نیست!! ما مرداییم!میشنین مجمع میزارین که پدرشوهراتونو در بیارین!

.

.

.

چند روز پیشا یه پیامک اومد به گوشیم:

"اینروزها زندگی تمام آدمها پر شده از دلبستگی های پنهانی ..."

مردها که تکلیفشون مشخصه!همیشه توی همه فیلمها نشستند و از مردهای بی وفا و خیانت کار گفتند!شاید اونقدر گفته شده که دیگه گناه حساب نمیشه!حتی اسمشو میزارند عشق!گاهی تا اونجا پیش میرند که حتی بدنیا اومدن بچه شونو رو بهترین اتفاق زندگی نمیدونند و میگند که بهترین اتفاق زندگی آدم لحظه عاشق شدنشه!اما چیه این عشق لعنتی که وقتی تو روزها تکرار میشه جایگاه خودش رو از دست میده؟

اما به مردها ختم نمیشه!این جمله یعنی اینکه زنها هم توی این دایره هستند!

واقعا اینجوریه؟یعنی جامعه به جایی رسیده که هر زنی یه عشق دوم داره؟و حتی سوم و چهارم؟

اگه اینجوریه دلیلش چیه؟مشگل از زنهاست؟نجابت معنای خودشو از دست داده؟

یا اینکه مردها مقصر ماجرایند؟

مگر نه این که زنها فقط عشق میخوان و حمایت؟من فکر میکنم اگه این دوتا رو توی هر مردی پیدا کنند هرگز و تحت هیچ شرایطی بهش خیانت نمیکنند!

من فکر میکنم اگه مردی رو میبینید که با شک به همسرش نگاه میکنه،بخاطر بی حیا بودن یا بی نجابتی همسرش نیس!تنها دلیلش اینه که اون مرد خودش کامل نیست!و میدونه که مردهای بهتری وجود دارند که همسرش بخاطر این ضعف ها سراغ مرد دیگه ای بره!

اما هیچ وقت زیبایی و کمالات یوسف مجوزی برای زنای زلیخا نبود!

خیانت حق هیچ کس نیس!نه مرد ها و نه زنها!حتی اگه از همسرشون بهتر هم پیدا شد!اگه این باور توی جامعه ما حاکم بشه دیگه نه مردهای تعصبی وجود دارند و نه زنهایی که بخاطر فشار و کمبودها ازون ور پشتبوم میافتند!

سال اول دانشگاه بودم!یه روزی بابامو با زن همسایه توی انباری دیدم!روز بعد بابا واسه توجیح کارش بهم گفت:مامانت هیچ وقت به فکر من نیست!همه زندگیش شما هستین و دشمنیش با زن بابات!اصلا من اگه زن دوم رو گرفتم فقط به خاطر این بود که احساس میکردم مادرت کنار شماست نه کنار من!تو فکر میکنی حق من نیست بعد از این همه زحمت که واسه این زندگی و رفاه شما کشیدم ،خوش باشم!از پولم استفاده کنم؟

تنها چیزی که پاسخ دادم این بود:من به مامان چیزی نمیگم نگران نباشین!!اما به این فکر میکردم که مامانم بهترین سالهای زندگیشو به پای مردی گذاشت که اونو کنار خودش نمیدید!بخاطرش مقابل همه خانواده اش ایستاد از فامیل ترد شد!اما کنار عشقش موند!با همه بدلی و ها و تعصب های شوهرش ساخت!با نداری و بی اخلاقیش مدارا کرد!وقتی حتی باردار بود کنار دست بابا دونه دونه آجر میاورد تا بتونند خونه ای بسازند که مال خودشون باشه!مامانی که خانزاده بود اما مثل یه خدمتکار لباس واسه بچه هاش میدوخت تا هزینه های زندگی رو کم کنه!

بابا حتی یادش رفته بود تنها سرمایه زندگیشون همون بیست مثقال طلای مامانم بوده که به عنوان جهیزیه آورده!

چه حقی دارند مردها؟اگر دلبستگی پنهانی هم وجود داره تنها دلیلش مردها هستند!مردهایی که گاهی یادشون میره زنها هم انسانند میتونند فکر بکنند و تصمیم بگیرند!یادشون میره که این زنها هستند که باید انتخاب کنند!مردهایی که گاهی از دوس داشتن زیاد یا از سر حسادت ،زندونی برای همسرشون میسازند که زن بیچاره به هر ریسمان پوسیده ای چنگ میزنه برای فرار از این زندون!

 

اگر میگیم جامعه خرابه!باید برگردیم به خودمون که عناصر همین جامعه هستیم!اول باید خودمونو درست کنیم!

نظرات ()



متفاوت بودن!
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/٢/٩

 

چند روز پیشا داشتم واسه یکی از دوستام آداب اغفال کردن مردها رو میگفتم!با خودم گفتم مطالب رو جامع کنم تا هم اون دوستم و هم دیگر دوستان با این ترفند ها آشنا بشن!

خاصیتش واسه خانوما اونم توی این شرایط که بحران شوهر از بحران اقتصادی کشور هم شدیدتره!!کاملا قابل درکه!

اما واسه آقایون هم بی فایده نیس و حکم یه گارگاه آموزشی رو داره!

طبیعی است که برای هرکاری اول باید جوانب آن را سنجید!حال که هدف ما اغفال مردهاست!،اولین گام شناخت سیستم ذهن مردها ست!

مردها بسیار جالبند!سیستم تفکر مردها یکی از ساده ترین سیستم های موجود در عالم هستیست!این سیستم از دو بخش تشکیل شده که بین این دو بخش یک مرز وجود دارد!همه مسایل ،آدمها ،معما ها و آلبته تصمیم گیری ها در بخش اول مغز متمرکز می شوند!پیمودن مسیر بین دو بخش و در واقع عبور از مرز میانی این دو بخش ، دشوارترین قسمت این پروسه است!مردها اصولا در مورد هر چیز خیلی سخت اعتماد میکنند،شناخت آدمها اشیا و بطور کل موجودات اطرافشان در بخش اول ذهن انجام میشود!

بطور مثال:فرض کنید مردی میخواهد یک گوشی موبایل بخرد بیشتر از هزار بار امکانات و ویژگیهای گوشی انواع مدل ها و رنگ ها و حتی قیمتهایش در نقاط مختلف شهر را بررسی میکند!تا اینکه یک نتیجه میگیرد!نتیجه مردها دقیقا زمانی است که مردها روی مرز بین دو بخش هستند!

1:تصمیم گرفته اند که آن گوشی بدردشان نمیخورد!!این یعنی اینکه از مرز رد شدن و برای ابدیت از آن گوشی یک تصویر بد و ناشایست در بخش دوم ذهنشان میماند!اگر همه عالم هم به او بگویند که نه آن گوشی خوب است او قبول نمیکند چون دیگر از مرز رد شده و هرگز!!بعله هرگز حاضر نیست دوباره برگردد و ویزگیهای آن گوشی را بررسی کند!یا به مفهوم دیگر مسیر گذر از ذهن اول و در امتداد آن مرز مابین دو ذهن و در نهایت بخش دوم ذهن یک مسیر یک طرفه است!

2:تصمیم میگیرد که آن گوشی مطلوب اوست!شاید بعد از خرید ان، هزار مشکل سیستمی یا ظاهری و یا کیفیتی در آن گوشی نمودار شود اما چون مرد به این نتیجه رسیده که آن گوشی آنچه هست که او دوست دارد به هیچ عنوان نمیپذیرد که در انتخابش اشتباه کرده!به تعبیر دیگر دوباره به ویژگیهای آن گوشی توجه نمیکند و این باور که آن گوشی مطلوب اوست ملکه ذهنش میشود!

این سیستم تفکر در مورد همه مسایل بویژه زنها کاملا صادق است!

مردی را در نظر بگیرید که با خانمی آشنا میشود!تمام رفتارهای آن خانم را زیر ذره بین قرار میدهد!تمام این پردازش ها در بخش اول ذهن او انجام میشود! بعد از مدتی((زمان انجام این پردازش در مردهای مختلف متفاوت است))مرد به مرز میرسد!

روی مرز یعنی برداشت کردن نتیجه از تمامی پردازش ها:

1:او به این نتیجه میرسد که آن زن شیک پوش است!یا نیست!

2:او به این نتیجه میرسد که آن زن زیباست!یا نیست!

3:او به این نتیجه میرسد که ان زن خوش صحبت است!یا نیست!

4:او به این نتیجه میرسد که آن زن باهوش است !یا نیست!

5:او به این نتیجه میرسد که آن زن با کمالات و تدبیر است!یا نیست!

6:او به این نتیجه میرسد که آن زن کدبانو وخانه دار است!یا نیست!

7:او به این نتیجه میرسد که آن زن همسر خوبی هست!یا نیست!

مرد بعد از این گونه تصمیم گیری ها از مرز رد شده و در بخش دوم ذهن با این باورها مسائل جدید را تفسیر و تحلیل میکند!

بعنوان مثال او نتیجه گرفته است که شما شیک پوشید!هرچیزی شما بپوشید حتی اگر اصلا به شما نیاید و حتی زیباییهای اندکی هم که دارید را پنهان کند از نظر او بسیار شیک است و شما بسیار زیبا شده اید!

اینجاست که میگویند هیچگاه از مردهایتان در مورد نوع پوششتان مشاوره نخواهید!

یا اینکه او به این نتیجه رسیده که شما با تدبیر هستید!هر راهکاری که در مسایل مختلف پیش پایش بگذارید آن راهکار را بهترین میداند و انتخاب او همان میشود!

و همینطور اگر مردی به این نتیجه رسیده باشد که شما دستپخت خوبی ندارید!اگر غذای بهترین سرآشپزهای دنیا را هم جلوی او بگذارید و بگویید که دست پخت خودم است!ان مرد حتما از آن غذا چندین ایراد میگیرد و نتیجه اینکه با بی اشتهایی آن را نیمه تمام رها میکند!

اما مسئله حائز اهمیت این است که هر زنی میتواند جای شما قرار بگیرد و در روی مرز چراغ سبز بگیرد!اگر میخواهید برای مردی حکم الهه را داشته باشید طوری که هیچ کس در هیچ شرایطی نتواند جای شما را بگیرد ،باید متفاوت باشین!مهمترین مسئله برای اغفال یه مرد این است که باور کند شما متفاوتین!

متفاوت بودن ذاتی نیس!هیچ آدمی از شکم مادرش متفاوت زاییده نمیشود!ما انسان ها یاد میگیریم که متفاوت باشیم!مهم این نیست که شما به چه چیزی علاقه دارین یا از چه رفتاری بیزارین!مهم این است که کاری را انجام بدهید که دیگران انجام نمیدهند!هراسی به خود راه ندهید!قرار نیست شما تغییری کنید!اما برای مدتی کوتاه باید صبور باشید!صبور باشید تا از پردازش بخش اول ذهن او عبور کنید و در روی مرز ذهن ، مرد به این نتیجه برسد که شما ایده آل هستید!بعد همان رفتار سابق خود را داشته باشد اما در نگاه مرد همان الهه هستید که میخواستید!

برای متفاوت بودن دقت به چند نکته ضروری است!:

1:کارهای احمقانه نکنید!نیازی نیست که زمانی که بشدت برف میبارد و شما و مرد مقابلاتان حسابی از سرما به خود میلرزید پیشنهاد بستنی خوردن بدهید تا نشان بدهید که متفاوتید!

2:بسیار مطالعه کنید تا آرمانها و ارزشها را در هر فرهنگ و جامعه ای بشناسید !بسیار مهم است هنگامی که شما خود را به عنوان یک آدم متفاوت جا میزنید،رفتاری نکنید که به گروه فرقه یا قشر خاصی از مردم توهین شود!

3:خصوصیات مرد مقابلتان را خوب بشناسید!دقت کنید که مرد مقابلتان در چه فازی سیر میکند و موازی او حرکت کنید!

4:بنیادی عمل کنید!هرچندکه ظاهر و قیافه بسیار مهم است!اما سعی نکنید تفاوت را در ظاهر خود نمودار سازید!

5:هرگز دروغ نگویید!در واقع تنها مسیر میانبر از بخش دوم ذهن به بخش اول آن یک دروغ است!هرچند کوچک هرچند مصلحتی!

.

.

.

ادامه دارد!

 

 

نظرات ()



ازدواج سامان
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/٢/۳

 

گاهی بعضی پیام تبریکها اصلا از ته دل آدم نیس!این پست تبریک ازوناست!بلاخره یه روزی این اتفاق میافتد!اما هیچ وقت دلم نمیخواست بهش فکر کنم!دلم نمیخواست روزی رو تصور کنم که دیگه توی میل باکسم ازتو ایمیلی نباشه!سخته تصور اینکه دیگه توی گروه دوستیمون دنبال ازار دادن و به تمسخر گرفتنم نباشی!

دلم واسه روزایی که الکی میگفتی دوستم داری تنگ میشه!چقدر مهربون بودی باهام!! تا پیش خودم تصور کنم که خوبم ،که دوست داشتی هستم ،چقدر بهم انرژی مثبت میدادی !که اعتماد به نفس بالا بره،که تلاش کنم،که با امید زندگی کنم،که دیگه آرام بخش نخورم!

این چهار سال دوستی چقدر زود تموم شد!

ازدواج یه حادثه است!حادثه ای که یه روز واسه من اتفاق افتاد و امروز برای تو اتفاق میافته!شروعی بر فرازها و نشیب های تازه!شروعی برای بزرگ شدن!

خیلی خوب میشه فهمید که دیگه وبلاگم نمیای،شاید حتی دیگه توی گروه هکران هم پیدات نشه!همه مون بهت حق میدیم!! ما متاهل ها خوب میدونیم محدودیت دوستی چیه!هنوز خیلی مونده جامعه ما به اون جامعه آرمانی برسه که توش دوستی ها بر اساس افکار و اندیشه ها بنا نهاده بشه،هنوز مردم ما درگیر جنسیت ها و ممنوعیتها هستند!

بهر حال دلمون واست تنگ میشه!

خوب این حرفا رو ولش کن!اومده بودم بهت تبریک بگم!

سامان جان...

.

.

.

اینجور موقع ها چی میگن؟

آخه چرا این کارو کردی دیوانه؟مگه چی کم داشتی؟تو که داشتی با آرامش زندگی میکردی آخه این چه بلایی بود سر خودت اوردی؟

از فردا باید بیافتی دنبال کاسه و بشقاب،یکم بعدش دربدر بگردی دنبال قرقوروت ویارونه خانوم!،چیزی نمیگذره که باید صف واستی واسه یه قوطی شیر خشک و مای بیبی!وای خرج مهد کودک کمر آدمو خم میکنه!آخه بیچاره صبح تا شب با صدتا دانشجوی ناحالی سر و کله میزنی شب هم که میای خونه باید بشینی به بچه دیکته بگی و مشقاشو نیگاه کنی!آخه چرا باید به روزی برسی که پسرت قرص دیازپام بریزه تو دوغ تا خوابتون کنه و دوست دخترشو بیاره خونه؟چرا را به راه باید منکرات دخترت رو واسه مانتوی تنگ و کوتاهش بگیرن؟چقدر باید بری تعهد بدی که دیگه پسرت مزاحم نوامیس نمیشه؟آخه تو که اینقدر خودار بودی؟چهل سال دست هیچ زنی بهت نرسید،این پسرت به کی رفته آخه؟کل طول هفته رو جون میکنی و یه پنجشنبه جمعه که میخوای یکم استراحت کنی،عروس و داماد ونوه ، از در و دیوار میریزن تو خونت!جهنمه گوشت کیلوی بیست و پنج تومن و زردالوی کیلوی بیست تومن!!این بچه های دخترت با بچه های عروست نمیسازند،دم به دقیقه صدای جیغ و ونگ ونگشون کل خونه رو پر میکنه!آخه مگه مجبور بودی این همه بچه بیاری؟اصلا میدونی تنظیم خانواده یعنی چی؟چیزی نمیگذره که عروست ،پسرت رو کوک میکنه که بزارنت خونه سالمندان!اونجا میمیری !!!وقتی هیچکی کنارت نیست که حتی ایزی لایوت رو عوض کنه،بیکس ،تنها بدون خانواده،بدون رفیق....

بهر حال کار دیگه از کار گذشته و تو الان یه ادم متاهلی!یه بعله گفتی و یه عمر بردگی پشتشه!

خوب خیلی سعی کردم یه جمله پیدا کنم که معمولا اینجور مواقع میگن!!اما نشد دیگه! تو هم ولش کن نیتش مهم بود!

من معنی خوشبختی رو نمیدونم که بخوام واست آرزوی خوشبختی کنم،اما میدونم آرامش خیلی خوبه!و اینکه حس کنی کسی هست که دوستت داره!

امیدوارم همه زندگیت پر از لحظه هایی باشه که این دو حس تو عمق سلولهای تنت باشه...

 

نظرات ()



چه ساختنهایی که مرا سوخت و چه سوختنهایی که مرا ساخت!
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/۱/٢٩

عروسک جون فدات شم توهم قلبت شکسته

صدتا شبنم اشک توی چشمات نشسته

من مثل تو بودم یه روز تنهام گذاشتند

یه دریا اشک حسرت توی چشمام گذاشتند

چه تهمتها شنیدی چه تلخی ها کشیدی

عروسک جون تو میدونی چه حسرت ها کشیدیم

عروسک جون زمونه منو این گوشه انداخت

بجای حجله بخت برام زندون غم ساخت

بمیره اون که میخواست ما رو گریون ببینه

سرای سینه هامو نو ز غم ویرون ببینه!

عروسک جون نگام کن!چشام برقی نداره

زمستونه تو قلبم که هیچ گرمی نداره

.

.

.

دیشب داشتم به مرضیه میگفتم!به من چه که نگران این اون باشم،مگه من پیغمبرم که بشینم و غمو امت رو بخورم!گور بابای انسانیت،رفاقت،مردونگی...

اصلا خدا هم دلش میخواست من نامرد باشم!مثل همه ادمای زندگیم!مثل بابام مثل شوهرم مثل دوستام...

کی توی نگرانی و غصه کنارم بوده؟کی وقتی کمک میخواستم غیبش نزده؟

اما کدوم یکی از شما هست که شاید شریک شادی نداشته باشه اما حتما منو شریک غمش داشته!

واسه هم پشتمو خم کردم تا پله باشم واسه صعودشون اما شما چیکار کردین!روی نحیف تنم پا گذاشتین و بعد رد شدن یادتون رفت از کجا اومدین..

خسته شدم

ازین ژن مهربونی توی تنم خسته شدم!ازین که شده یه انگل و داره تموم تنمو میخوره خسته شدم

شب تا صبح نشستم و دلم واسه ادمایی سوخت که حتی نمیدونن رفاقت چیه!معنای از خود گذشتگی رو نمیفهمن!اون همه انرژی رو واسه خودم گذاشته بودم الان فرمانده کل قوا بودم!

خسته شدم از ادمایی که وقتی خودشون دلتنگنند،خودشون غمگینند و خودشون تنهان، یاد ادم میکنند!اما دلتنگی من چی؟شده یکیتون بپرسه درد تو چیه؟

گور بابای این نوع رفاقت...

 

 

 

 

 

نظرات ()



نامه سرگشاده(2)
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/۱/٢٤

 

 

سلام نمیکنم چون میدونم که میدونی جوابش واجبه و نمیخوام که توی منگه بزارمت تا جوابمو بدی...

اونقدر گلایه هام زیاده که حتی نمیدونم از کجا شروع کنم!!نمیدونم قلب تازه تعمیرم تحمل این دردها رو داره یا نه!گاهی میان منو و ماه خلوتی میشه اونموقع ها حس میکنم کنارمی همینجا گوشه دنج این اتاق!راستی هیچ وقت اتاق خوابم رو ندیدی!

زیر نور مخملی ماه گریه میکنم ،سر روی شونه های خیالیت میزارم و هق هق گریه هام همه عرش رو به سوگ میاره،واست از رنج و تنهاییهام میگم،از حرفهایی که هیچ کس محرم شنیدنشان نیست ،از مردمانی که دلگیرم میکنند دوستانی که نارفیقند و برادرانی که همه خنجر بدستند...

زیر نور مخملی ماه گریه میکنم و تو تنها مامن بی کسی هایم میشوی،مهربان و با حوصله گوش میدهی و انگشتانت را در امتداد ازادی گیسوانم حرکت میدهی...

زیر نور مخملی ماه گریه میکنم و بیاد میاورم سالهای بی تو بودن را و روزهای با تو بودن را...

گور بابای نور مخملی ماه!

تو چطوری؟مادربزرگت چطوره؟اچ تی سی عزیزم چطوره؟آخر هم شماره بابات رو بهم ندادی ها!!چقدر بهت بگم من ازون تیپ پیرمردا خیلی خوشم میاد؟ غصه مامانتو نخور ما با هم کنار میام!!اصلا من با همه کنار میام!فکرشو بکن:من میشم مامانت...

پرو نشو دیگه، بزرگ شدی ،مامان که فقط واسه اون مورد نیس...

میدونی بیشتر از همه چی ناراحتم کرد؟اینکه حتی اونقدر واست ارزش نداشتم که واسه عید کمتر از یه دقیقه وقت بزاری و بهم تبریک بگی!

خیلی ناراحت شدم که یه پیامک رو سند تو آل کرده بودی واسه کل دفترچه تلفتنت و انتظار داشتی من همچین تبریکی رو قبول کنم!

تو تقریبا منو میشناسی!خیلی زود آدما رو میبخشم!همین که عید شد به خودم قول دادم فراموش کنم همه دفعاتی که بهت نیاز داشتم حتی التماست کردم و تو بی تفاوت از کنارم عبور کردی!من هیچ وقت تورو تنها نذاشتم ،حتی وقتی خودم تنها بودم،همیشه تورو خندوندم شادی رو به لحظه هات کشیدم،با اینکه خیلی وقتا چشام نمناک بود،سعی میکردم اگه دوستتم همه تلاشمو بکنم که دوست خوب تو باشم،همیشه واست سنگ تموم گذاشتم هچ وقت از هیچ چیزی دریغ نکردم!سنگ صبور غمهات بودم!حتی خیلی وقتا خواستهای خودمو چون مغایر مصلحت تو بود ندید میگرفتم...

من همیشه سعی کردم از کنار من بودنت لذت ببری!

فکر میکردم حقه منه وقتی بهت نیاز دارم کنارم باشی!اصلا ساده ترین شکل دوستی همینه دیگه!دوستی دودوتا چهارتا!رفاقت سیاسی!اینکه واسه دوستت کاری بکنی در مقابل کاری که واست انجام داده!اگه پیامک داد پیامک بدی اگه زنگ زد زنگ بزنی اگه مهمونت کرد مهمونش کنی!!

اگه قراره در مقابل همه مهربونیها و رفاقت هام انتظار هیچی ازت نداشته باشم که اسمش میشه عشق!!

مثل کاری که خدا واسه بنده هاش میکنه!مثل کاری که مادر واسه بچه هاش میکنه!

لااقل شماره باباتو بده!اونموقع میدونم هر کاری میکنم واسه فرزندمه!نباید هیچ انتظاری داشته باشم!!!منم نامرد نیستم که!رفاقت دودوتا چهارتا رو هم خوب بلدم!من هم در عوضش شماره بابامو بهت میدم!

نمیخوام که خدای نکرده زبونم لال این شبه واسه مردم بوجود بیاد که تو عاشق منی!!!

من میشم مامان تو ،یه مامان خوشگل جیگر...

تو صاحب داداش میشی!اونم دوتا داداش،چیزی که هیچجوری نمیتونستی داشته باشی!!

ازون طرف هم، منو خانواده ام خیالمون راحته که بابامون کنار خیابونی سوار نمیکنه!

کار که عار نیست عزیزم!میشه کمک خرج تو !فردا روز هم که بخوای یه زندگی تشکیل بدی کلی پس انداز داری!!!

خدایی بابام هر بدی که داشته باشه یه حسن خوب داره اونم اینکه واسه شکمش و زیر شکمش خوب خرج میکنه!

پس شماره باباتو میدی دیگه ؟؟

.

.

.

15 فروردین بود که اومدیمو از خیابون 19 دی عبور کردیم،دروغ چرا!خدایی دلم نمیخواست ببینمت!رفتم زیارت،زیر نم نم بارون توی صحن حرم وقتی که درای آسمون باز بود و دعا ها اجابت میشد،از خدا خواستم که وقتی ببینمت که احساس خوشبختی کنی!!

شب رو رفتیم بوستان علوی و توی یه آلاچیق چادر زدیم ،خوابم نمیبرد،به این فکر میکردم که یه دوست چقدر میتونه بدجنس باشه که دوستشو توی بارون ،توی یه شهر غریب،با دوتا بچه کوچیک رها کنه و خودش راحت بخوابه!

حالا من که نمیومدم خونتون!!!ولی میمردی واسه یه چایی تلخ بهمون بفرما بزنی؟

دوباره داره سپیده میزنه!امشبم تموم شد

میخوام تنها باشم ، اما این ماه کزایی از پشت پنجره اتاقم نمیره.....

 

نظرات ()



کیمیای سیب
نویسنده: فاطمه - ۱۳٩۱/۱/٢٤

 

توی این چند روزی که ایمیلت بدستم رسیده بد جوری ذهنم مشغول شده!اصولا واسه هیچ ایمیلی اینقدر وقت نمیذارم!انالیز حرفها و نوشته های دیگران یکی از هنرای منه!اما توی این مورد خاص ...

تو با همه فرق میکنی!من هیچوقت نتونستم منظورت رو بفهمم!هیچ وقت نتونستم تورو حدس بزنم!پیش بینی رفتارهات هیچ وقت برام آسون نبوده!

بیشتر از هزارتا احتمال رو در تفسیر ایمیلت در نظر گرفتم!اما کدومش حقیقت داره؟!

چی میخواستی بهم بگی؟

اون موقع ها صبح تا شب با هم بودیمو و شب تا صبح هم باز با هم، سخت بود فهمیدن حرفات،الان که حتی نمیدونم چه شکلی هستی چطور میتونم منظورت رو بفهمم؟

حق با توست ما هردو مون عوض شدیم:

من دیگه اون دختر خودخواه و مغرور نیستم!دیگه بهشت رو به کیمیای سیب رها نمیکنم!شاید تو سیب سرخ بهشت زندگیم بودی!اما یه بوسه تو منو راهی این جهنم کرد...

دیگه اندازه اون موقع ها لوس نیستم !یادته قرمه سبزی دست پخت مامانت رو دوس نداشتم!دیگه مثل اونموقعها بیرون از خونه نمیرم و کنج سوت و کور اتاقم رو به همه ابشارها و کوهها ترجیح میدم!اره من عوض شدم!مثل اون موقع ها زود رنج و حساس نیستم!دیگه با حرف سنگین دیگران اشک توی چشمام جمع نمیشه!دیگه مثل اون موقع ها خودخوری نمیکنم!مثل اون موقع ها ناز پرورده و سوسول نیستم!

آره من عوض شدم:دیگه لجباز و یه دنده نیستم که زمین و زمون رو بهم میدوخت تا باباشو مجبور کنه واسش چادر بخره!دیگه اون دختر بی دست و پا نیستم!خیلی ها میگند که یه زن کدبانو شدم!

وقتی فیروزه اولین بار اومده بود خونم دقیقا وقت ناهار بود!اومد توی اشپزخونه و با دیدن غذا و دسر و مخلفات با تعجب پرسید غذا از بیرون گرفتی یا دادی یکی واست درست کرده؟گفتم نه!دست پخت خودمه!!

فیروزه در حالی که تست میکرد گفت:دادی همسایه واست غذا پخته!!

من:خوب امروز رو دادم همسایه پخته ،فردا و پس فردا که مجبورم جلوی خودتون غذا بپزم اونموقع باور میکنی!!

فیروزه رو کرد به شوهرم و با همون جدیت همیشگیش گفت:دختر خونه که بود اینقدر میزدمش و موهاشو میکشیدم تا بیاد توی آشپزخونه یه کاری انجام بده،گوله گوله موهاش کنده میشد اما هیچ کاری نمیکرد!باورم نمیشه بلد باشه حتی یه نیمرو بپزه!

اره ،همه چیز عوض شده!

بچه هام خوب بزرگ شدند،خیلی وقته که بی برنامه زندگی نمیکنم!در کنار همه مسئولیتهایی که دارم کار هم میکنم،به علایقم میرسم و حتی گاهی...

اما یه چیزایی هیچوقت عوض نمیشه!

اگه همین الان هم با یکی بنای دوستی بزارم تا تهش باهاش هستم!برام مهم نیست که چیزی خلاف نظرم باشه و منو برنجونه ،واسم مهمه که رفیقم شاد باشه!واسم مهمه که تنها نباشه!حتی اگه خودم تنها باشم!حتی اگه تا خود جهنم هم همراهش باشم!

من هنوزم مثل همون موقع ها مهربونم و البته احمق!اگه بازم بیای و جلوم گریه کنی بازم باور میکنم که منو واسه خودم میخوای!

من هنوزم مینویسم!اما همین که یکی منو میرنجونه،میرم و برگ برگ دفترامو آتیش میزنم!آخه گناه همه رو پای تو مینویسم!تو منو به اینجا رسوندی!عشق تو منو از من گرفت...

گاهی فکر میکنم یک سو تفاهم خوشیهامونو از ما گرفت،یا شاید غرور نگذاشت حرفهایی را بگوییم که گفتنشان لازم بود!و گاهی فقط گریه میکنم!

من هنوزم ولنتاین که میشه میرم و واست شکلات تلخ میخرم!هرچند بهم قول داده بودی که دیگه مشروب نمیخوری!!

دیگه تنها نیستی نه توی قلبم نه واسه تولدت و نه حتی واسه ولن تاین!قلبم پر از ادمایی که با محبتند!روز تولدت محرابم رو بدنیا اوردم و روز ولنتاین هم واسه خیلی ها شکلات میخرم....

ولی یه چیزی هرگز عوض نمیشه!من هنوز زبونم زهر داره نه؟

امسال عید که اومدم مشهد بخودم قول داده بودم که یه بار دیگه همه خاطرها رو مرور کنم!

روز آخری اومدیم تو کوچه تون!جلوی اون آپارتمان نیمه تمام نزدیک خونتون،نزدیک بود علی چند نفر و حسابی لت و پار کنه!دیوانه اومد تو ماشینو چاقوشو برداشت گذاشت جیبش، رفت شروع کرد دعوا کردن!سر اینکه جلوی اون شنها و مصالح یه ماشین پارک کرده بود و چند نفر مشغول صحبت بودند! علی هم بوق نزده بود!انگار نزدیک بوده پای یکیشون بخوره به ماشین!بچه محل بی تربیتتون هم داد زد "هو"خدایی حق با علی بود!وقتی راه رو مسدود کرده بودند!بجای اینکه ما شاکی باشیم اونا طلبکار بودند!انگار کوری توی کوچه تون اپیدمی شده!!دارن میبینند ماشین به اون گندگی رو!میگه چرا بوق نزدی!!!

یه روز هم برنامه گذاشتم برم توی اون کوچه ها

مثل همیشه رفتم و سه بسته ادامس خریدم!البته دیگه الیپس نیست بیشتر موقع ها اربیت میخرم!به اضافه دو نخ کنت ازون کوچولوها اسمشون چی بود؟..محراب رو گذاشتم توی کیف کانگارو و توی شونه ام انداختم،کفشهای اسپرتمو هم پوشیدم و خودمو واسه یه سفر توی زمان آماده کردم!سخت نبود،کوچه ها خیلی عوض شده بودند و حتی مردم...از جلوی آپارتمان امیر هم رد شدم و خاطره تولد بیست سالگیمو مرور کردم، دو ساعتی گذشته بود اما همچنان میرفتم تا بلاخره به جایی رسیدم که همیشه از هم جدا میشدیم!

یاد شبی افتادم که سر روی شونه ام گذاشتی و گریه کردی!اون اولین باری بود که گریه یه مرد رو میدیدم!بغض توی گلوم نشون میداد که نمخوام باور کنم که بهم بد کردی!یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه بابام!

از در که وارد شدم مهدی مثل همیشه به طرف کیفم اومد که خوراکی که واسش خریدمو برداره!یهو سیگارا رو از تو کیفم در اورد!!

علی:اینا چیه فاطمه؟

من:سیگاره دیگه!خوشگلند نه؟

علی:واسه خوشگلیش خریدیشون؟

من:نه!میخواستم معتاد بشم گفتند باید از سیگار و دوست ناباب شروع کنم!حالا سیگار رو خریدم تا ظرف امروز و فردا دوست ناباب هم پیدا کنم!

علی:تو خودت برای عالم و ادم رفیق نابابی!مگه از تو بدتر هم وجود داره؟

من:حالا واستا وقتی که معتاد شدم باورت میشه از من بدتر هم وجود داره!

محمد می گفت که هیچ وقت نمیشه قسمتی از زندگی رو حذف کرد بهتره که ادم روزهای تلخ رو مرور کنه و ازشون درس بگیره!و من مرور کردم حالا بماند که هیچ درسی نگرفتم بجز اینکه سه ساعت پیاده روی فقط خریته!

اما چرا !بعد اون روز خسته کننده یه تصمیم گرفتم:اینکه یه جایی تنها پیدات کنم و تا جون توی بدنم هست بزنمت...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »