من:علی چهارشنبه هفته پیش ساعت نه و نیم اومدم خونه واسه چی ازم نپرسیدی کجا بودی؟
علی:خوب تو اینقد پر حرفی که من هم ازت نپرسم حتما خودت میگی!
من:عوضی!این یعنی که منو دوس نداری و برات مهم نیست که چیکار میکنم؟
علی:کدوم چهارشنبه رو میگی یادم نمیاد!
من:روز وفات حضرت زهرا که مسابقه داشتی!شب محراب خونه مامانت خوابید!
علی:آها اون چهارشنبه!که رفته بودی بودی زیر بارون قدم زده بودی و تا خونه پیاده اومده بودی!!کی گفته واسم مهم نیس که تو چی کار میکنی؟بعد مسابقه زنگ زدم ببینم مامانم غذا چی داره برم خونش!دیدم صدای محراب میاد!فکر کردم اونجایی!مامانم گفت که نه، توی خیابون تورو دیده و بهش گفتی که کار داری و نمیای اونم محراب رو آورده که به کارهات برسی!با خودم گفتم من همیشه وقتی دارم که بخوام تنها باشم اما با وجود بچه ها تو هیچ وقت نمیتونی تنها باشی!حالا که محراب نیس بزارم آرامش داشته باشی!همه دوس دارند یه موقع های تنها باشن! برای این بهت زنگ نزدم که ببینم کجایی و چیکار میکنی!
من:چرا اینقدر شکمویی تو؟هرشب باید زنگ بزنی ببینی مامانت شام چی داره؟
علی:آخه تو که شام نمیدی !با سبزیجات هم که آدم سیر نمیشه!مجبورم برم اونجا یه ته بندی بکنم بعد بیام خونه علف به شکممون ببندی!
من:به درک !اینقدر بخور که بترکی!
علی:مگه چقدر میخوام زندگی کنم؟بزار خوش باشیم!
من:فکر نکن که میافتی میمیری!نه عزیزم!درد و مرض همه تنت رو میگیره و خونه نشین میشی!نه میمیری که راحت بشی نه میتونی که لذت ببری!
علی:چرا پرسیدی؟
من:نظرت راجع به مردای تعصبی چیه؟
علی:تعصبی یعنی چی؟یه مثلا بگو!
من:فیلم سعادت آباد رو یادته اون هفته دیدیم؟لیلا حاتمی بازی کرده بود؟
علی:آره،لیلا حاتمی همه فیلماش هنریه!میدونی تو شبیه اونی؟
من:نه!من چشام خیلی درشت تره!
علی:قیافتو که نمیگم!رفتارهات!متانت و تو داریت!به فکر بودنت!لیلا توی تمام فیلماش نقش از خود گذشته رو بازی میکنه!
من:از اون لحاظ!اون دکتره!شوهر مهناز افشاز!مثلا مثل اون!کجا رفتی کی رفتی با کی رفتی کی اومدی چرا اومدی با پسرا نخند با دختر راه نرو!
علی:اها!آدمای مشگل دار اینطوریند و همه اطرافیانوشونو هم آزار میدند مثل همون فیلمه!
من:چطوری درست میشن؟
علی:درست بشو نیست!نه با زمان نه با حرف و نه حتی اگه ترتیبشونو بدی!
من:چطوری میشه کنترلش کرد،یا یکم متعادلش کرد که آزاردهنده نباشه!
علی:عید یادته رفتیم مشهد؟توی اون خونه تنها نامحرم به فیروزه من بودم!فیروزه با یه بلوز دامن و یه روسری خیلی خانوم و باوقار میومد و میرفت!چند بار برام میوه آورد چایی آورد!اما همین که صدای ماشین علی اومد رفت و چادر سرش کرد!نه برای رو گرفتن از من!برای اینکه شوهرش بد دله!تعصبیه!توی خانومی و نجابت فیروزه هیچکسی شک نداره!متانت و حیایی داره که هیچ زنی نداره!اما علی همیشه بگیر وببندش میکنه!فکر میکنی علی از دوس داشتن اینجوری میکنه؟
من:آخه علی میگه فیروزه خیلی خوشگله واسه همین باید مراقب بود چون جامعه خرابه!
علی:اینا همش کس و شعره!مگه اون زنش رو نمیشناسه!اونم بعد 15 سال زندگی مشترک؟یه زن اگه خودش نخواد توی هزارتا مرد هم بره پاک بیرون میاد!همین خود تو!من مطمئن هستم اگه بفرستم توی یه لشگر سرباز تا به تک تکشون یه حال اساسی ندی از اونجا بیرون نمیای!
من:علی خیلی بیشعوری!!منظورت چیه؟
علی:بخاطر اینکه من تورو میشناسم!من میدونم تو با محبتی!و حتی برای غریبه ها هم دلسوزی میکنی!وقتی این دلسوزی تورو برای غریبه میبینم مطمئن میشم که برای من که اینقدر برات سگدو میزنم و هروز کلای صدنفرو برمیدارم وبا صدتا قاچاقچی و دزد رفاقت میکنم که دوزار بیشتر گیرم بیاد،بیشتر از هرکسی دلسوزی میکنی و نمیزاری که آبروم بره و دوس و رفیق برام هو بکشند!
یکی مثل فیروزه حیاش زیاده!یکی هم بازدارنده دیگه ای داره که اعتماد آدمو جلب کنه!
من:یعنی میگی اگه شناخت حاصل بشه این حساسیت ها فروکش میکنه؟
علی:حساسیت!یه آمپول حساسیت زده بودی اون روز جاش خیلی درد میکرد!خوب شد؟
من:دارم جدی حرف میزنم!
علی:من اهل حرف نیستم!عملی میخوای در خدمتیم!
من:پس از دوس داشتن نیست که آدم فرت و فرت گیر بده آره؟
علی:یه موقع هایی طرف خودش آدم کثیفیه زیر و بالای زن مردم رو نگاه میکنه بعد فکر میکنه که همه مثل خودش هستند!
من:ولی شوهرخواهرم که چشم پاکه!با این وجود فیروزه همیشه توی زندونه!
علی:حالا برای کی اطلاعات جمع میکنی؟بده اون گوشی موبایلتو ببینم !چند روز اخبار خاله زنکی نخوندم!
من:چرا اینقدر فضولی تو؟چیکارداری که دوستای من چی برام مینویسند؟
علی:آخه جالبه!آمار حموم رفتن و نرفتنتون رو بهم میدین!تمام رازهاتون اینه که مادر شوهر کی چیکار کرده و خواهرشوهر کی کجا رفته!واقعا این همه مسائل هست واسه گفتگو، شما بجز فامیل شوهر هیچ حرفی برا هم ندارین؟
من:این چیزیه که ما زنها میخواهیم شما مردها تصور کنین!و الا تمام چرخ دنیا زیر پای ما زنهاست!ما دنیا رو میگردونیم!
علی:نخیر عزیزم!اونی که زیر شماست چرخ دنیا نیست!! ما مرداییم!میشنین مجمع میزارین که پدرشوهراتونو در بیارین!
.
.
.
چند روز پیشا یه پیامک اومد به گوشیم:
"اینروزها زندگی تمام آدمها پر شده از دلبستگی های پنهانی ..."
مردها که تکلیفشون مشخصه!همیشه توی همه فیلمها نشستند و از مردهای بی وفا و خیانت کار گفتند!شاید اونقدر گفته شده که دیگه گناه حساب نمیشه!حتی اسمشو میزارند عشق!گاهی تا اونجا پیش میرند که حتی بدنیا اومدن بچه شونو رو بهترین اتفاق زندگی نمیدونند و میگند که بهترین اتفاق زندگی آدم لحظه عاشق شدنشه!اما چیه این عشق لعنتی که وقتی تو روزها تکرار میشه جایگاه خودش رو از دست میده؟
اما به مردها ختم نمیشه!این جمله یعنی اینکه زنها هم توی این دایره هستند!
واقعا اینجوریه؟یعنی جامعه به جایی رسیده که هر زنی یه عشق دوم داره؟و حتی سوم و چهارم؟
اگه اینجوریه دلیلش چیه؟مشگل از زنهاست؟نجابت معنای خودشو از دست داده؟
یا اینکه مردها مقصر ماجرایند؟
مگر نه این که زنها فقط عشق میخوان و حمایت؟من فکر میکنم اگه این دوتا رو توی هر مردی پیدا کنند هرگز و تحت هیچ شرایطی بهش خیانت نمیکنند!
من فکر میکنم اگه مردی رو میبینید که با شک به همسرش نگاه میکنه،بخاطر بی حیا بودن یا بی نجابتی همسرش نیس!تنها دلیلش اینه که اون مرد خودش کامل نیست!و میدونه که مردهای بهتری وجود دارند که همسرش بخاطر این ضعف ها سراغ مرد دیگه ای بره!
اما هیچ وقت زیبایی و کمالات یوسف مجوزی برای زنای زلیخا نبود!
خیانت حق هیچ کس نیس!نه مرد ها و نه زنها!حتی اگه از همسرشون بهتر هم پیدا شد!اگه این باور توی جامعه ما حاکم بشه دیگه نه مردهای تعصبی وجود دارند و نه زنهایی که بخاطر فشار و کمبودها ازون ور پشتبوم میافتند!
سال اول دانشگاه بودم!یه روزی بابامو با زن همسایه توی انباری دیدم!روز بعد بابا واسه توجیح کارش بهم گفت:مامانت هیچ وقت به فکر من نیست!همه زندگیش شما هستین و دشمنیش با زن بابات!اصلا من اگه زن دوم رو گرفتم فقط به خاطر این بود که احساس میکردم مادرت کنار شماست نه کنار من!تو فکر میکنی حق من نیست بعد از این همه زحمت که واسه این زندگی و رفاه شما کشیدم ،خوش باشم!از پولم استفاده کنم؟
تنها چیزی که پاسخ دادم این بود:من به مامان چیزی نمیگم نگران نباشین!!اما به این فکر میکردم که مامانم بهترین سالهای زندگیشو به پای مردی گذاشت که اونو کنار خودش نمیدید!بخاطرش مقابل همه خانواده اش ایستاد از فامیل ترد شد!اما کنار عشقش موند!با همه بدلی و ها و تعصب های شوهرش ساخت!با نداری و بی اخلاقیش مدارا کرد!وقتی حتی باردار بود کنار دست بابا دونه دونه آجر میاورد تا بتونند خونه ای بسازند که مال خودشون باشه!مامانی که خانزاده بود اما مثل یه خدمتکار لباس واسه بچه هاش میدوخت تا هزینه های زندگی رو کم کنه!
بابا حتی یادش رفته بود تنها سرمایه زندگیشون همون بیست مثقال طلای مامانم بوده که به عنوان جهیزیه آورده!
چه حقی دارند مردها؟اگر دلبستگی پنهانی هم وجود داره تنها دلیلش مردها هستند!مردهایی که گاهی یادشون میره زنها هم انسانند میتونند فکر بکنند و تصمیم بگیرند!یادشون میره که این زنها هستند که باید انتخاب کنند!مردهایی که گاهی از دوس داشتن زیاد یا از سر حسادت ،زندونی برای همسرشون میسازند که زن بیچاره به هر ریسمان پوسیده ای چنگ میزنه برای فرار از این زندون!
اگر میگیم جامعه خرابه!باید برگردیم به خودمون که عناصر همین جامعه هستیم!اول باید خودمونو درست کنیم!