من رفتم...

خسته شدم از نوشتن...

شاید هم از زنذگی...

شش ساله که دارم مینویسم!با هر موضوع و سوژه ای ...

بسه !

میرم واسه بازنشستگی...

خداحافظ...

/ 3 نظر / 38 بازدید
فاطمه

سلام داشتم هر روز از نوشته هات میخوندم.جند روزی بود که چون اتاق محل کارم رو جابجا می کردند دسترسی به اینترنت نداشتمو نیومدم. بد جور شوکه شدم. و جالب بود وقتی خوندم میرم واسه بازنشستگی.ناخواسته روز بیمارستان رفتنت واسه زایمان با کفشهای پاشنه دارت و اونم تنها ! اومد توی ذهنم.مسافرت زاهدان و قضیه اسب سواریت! بد جور شوکه شدم ناراحتم چرا میخوندمت و نظر نمیذاشتم. آرزو میکنم هر جا که هستی خوش باشی و تنت سالم باشه و البته زود هم برگردی. من منتظرت میمونم. بوس

استنلی

سلام. نظر نگذاشتن من هم از این جهت نبود که نمی خواندم. می خواندم و به خاطر می سپردم. امید آنکه خانه تکانی شادت کند.

شر اعظم سابق

[متفکر]